خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





ارزو

    «آرزو»
    همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود. نوبت به او رسید : "دوست داری
     
     روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!
     
     چشمانش را بست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت :
     
    حتما اشتباهی رخ داده است!
     من که این را نخواسته بودم؟!....

    سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این

     چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار

     سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد!


    حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    ارزو

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر