خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





ارزو

    «آرزو»
    همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود. نوبت به او رسید : "دوست داری
     
     روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!
     
     چشمانش را بست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت :
     
    حتما اشتباهی رخ داده است!
     من که این را نخواسته بودم؟!....

    سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این

     چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار

     سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد!


    حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    ارزو

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر